گـــل صداقــت...

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد…. ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

داستانک جالب و طنز...

یه روزی تو یه اداره ای:

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن!منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن!شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن!معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده،به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام!!!پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم!پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده!!!!منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه.شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت!!!معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق!!!پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد.مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت...

امیدوارم خوشتون اومده باشه....

داستان

سلام دوستای خوشگلم

من از بیمارستان مرخص شدم!!

خیلی خوشحالم....

واسه همینم یه داستان خوشگل براتون گذاشتم

بخونیدش گریه کنید!!!


این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.
رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید.  

رنگ عشق...

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام

دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

دلداده رو به ديگر سو کرد

که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي...

جزیره

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟” ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.” عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.” پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.” شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.” صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: ” چه کسی به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

شیطان مهربان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد

در راه، زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد، لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد. در راه و در همان نقطه، مجدداً زمین خورد!

دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. و بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بسیار تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوباره تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟

مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم!!

مرد اول با شنیدن این جواب یکّه می خورد و شیطان در ادامه می گوید:

من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. چون می خواستم به مسجد نروید، وقتی شما به خانه رفتید، لباستان را عوض کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن بار هم نتوانستم شما را تشویق به ماندن در خانه کنم، بلکه شما مشتاق تر به راه مسجد برگشتید و به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را هم بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را هم ببخشد!

بنابراین، خواستم مطمئن شوم که شما به مسجد می رسید!!!

داستان برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند وخوابید

بخون خیلی باحاله

بیمارستان

مردی جوان در راهروی بیمارستان مضطرب و پریشان ایستاده است.در انتهای راهرو در بزرگی با تابلوی اتاق عمل دیده می شود.چند لحظه بعد در اتاق عمل باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.مرد نفس را در سینه حبس می کند.دکتر به سمت او می رود.مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.دکتر:"واقعا متاسفم.ما تمام تلاش خودمونو کردیم تا همسرتونو نجات بدیم.اما به علت شدت ضربه،نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شدن.ما مجبور شدیم هر دوتا پاشو قطع کنیم.چشم چپش رو هم تخلیه کردیم.باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی.روی تخت جابجاش کنی،حمومش کنی،بهش غذا بدی،زیرشو تمیز کنی و باهاش صحبت کنیاون حتی نمی تونه حرف بزنه چون حنجره اش آسیب دیده."با نشیدن حرف های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود،به دیوار تکیه می دهد،سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.با دیدن این عکس العمل دکتر لبخندی می زند و دستش را بر شانه ی مرد می گذارد و می گوید:"هه!شوخی کردم.زنت همون اول فوت کرد."

گران ترین سالاد دنیا

یک رستوران مجارستانی سالادی را با قیمت 600 پوند به مشتریان خود ارائه می دهد که گران قیمت ترین سالاد دنیا محسوب می شود.آشپزان این رستوران گفته اند که این سالاد از گران ترین و نادرترین ادویه جات و مواد غذایی کشورهای مختلف دنیا درست شده و برای ساخت آن زمان زیادی صرف شده است.این سالاد در هفته ی ملی درست کردن سالاد که از مراسم پرطرفدار این کشور است تهیه و آماده شده است و آشپزان آن برنده ی این مسابقه شده اند.کسانی که این سالاد را خورده اند آن را بسیار خوشمزه و کم نظیر توصیف کرده اند.یکی از روزنامه های مجاری به طنز نوشته است:"این سالاد از این پس برای کسانی که در بشقاب های طلا غذا می خورند و حساب بانکی انباشته ای دارند مهیا خواهد بود."از مواد و ادویه جات گران قیمتی که در این سالاد به کار رفته می توان به خاویار طلایی که بسیار گران قیمت است و زعفران اشاره کرد.از سس های عجیبی چون سس خرچنگ دریایی و سس حلزون در این سالاد استفاده شده است!

داستانک

فقر

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن ده زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت درمورد مسافرت مان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:فکر کنم.پدر پرسید:چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!در پایان حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!


هدیه ی تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه ی او را برای آرایش یک جعبه ی کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد وقتی مرد از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه ی زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز،روز تولدش است و دختر آن زرورق ها را برای هدیه ی تولدش مصرف کرده است.او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در آن را باز کرد.اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.مرد بار دیگر عصبانی شد و گفت که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به پدرش خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه درون جعبه قرار داد است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از درون جعبه بیرون آورد و بداند که دخترش چقدر دوستش دارد!!


پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!

یک زوج روستایی با لباس کتان راه راه و کت و شلوار نخ نما شده ی خانه دوز،بدون هیچ قرار قبلی وارد دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند.منشی متوجه شد این 2 نفر هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته ی حضور در هیچ دانشگاهی هم نیستند.مرد گفت:"مایل هستیم رئیس را ببینیم."منشی با بی حوصلگی گفت:"ایشان تمام روز گرفتارند."خانم جواب داد:"ما منتظر خواهیم ش.د"سرانجام منشی به تنگ آمد و تصمیم گرفت مزاحم رئیس شود و به رئیس گفت:"شاید اگر چند دقیقه ای آنان را ببینید بروند."رئیس با اوقات تلخی سر تکان داد.معلوم بود شخصی با اهمیت او،وقت بودن با آنها را نداشت.رئیس با قیافه ای عبوس سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.خانم به او گفت:"ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.اما یک سال پیش در حادثه ای کشته شد.دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بسازیم"رئیس با عصبانیت گفت:"خانم محترم!ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و میمیرد،بنایی برپا کنیم."خانم گفت:"نه،نمی خواهیم مجسمه بسازیم.فکر کردیم شاید بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم."رئیس لباس آنها را برانداز کرد و گفت:"یک ساختمان!میدانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است."خانم یک لحظه ای سکوت کرد؛رئیس خوشال شد که دیگر از شر آنها خلاص می شود!خانم رو به شوهرش کرد و گفت:"آیا هزینه ی راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟!"قیافه ی رئیس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.آقا و خانم استنفورد بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند؛یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را بر خود دارد:"دانشگاه استنفورد،یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد."

فرشته بيكار

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شكر

خدایا به خاطر تمام نعمتهای خوبت از جمله مهربونی بنده هات شکر.

داستانک!

ایمیل

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر

مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس

دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي

ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود

با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل

هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او

با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان

حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم


موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر

کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز

را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل

سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه!!!


پیرمرد مهربان

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله های اتوبوس پایین میرفت و وارد قبرستان کوچک شهر میشد.


داستانک

کرم شب تاب
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید.زیرا خدا بسیار بخشنده است.و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری دریا را.در این میان کرم کوچکی جلو آمد و گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی و نه پایی.نه آسمان و نه دریا.تنها کمی ا خودت،کمی از خودت را به من بده.و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است که او می تابدوروی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

یک سنت
پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این سکه بدون هیچ زحمتی بسیار ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که او بقیه ی روزهای زندگی اش را هم با چشمانی باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتری باشد.او در مدت زندگیش،296 سکه ی 1 سنتی،48 سکه ی 5 سنتی،19 سکه ی 10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.در برابر بدست آوردن این 13 دلار 26 سنت،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پائیز را از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند،ندید.پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جزئی از خاطرات او نشد!

سخاوت
پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:"یک بستنی میوه ای چند است؟"پیشخدمت پاسخ داد:"50 سنت."پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:"یک بستنی ساده چند است؟"در همین حال،مشتریان در انتظار میز خالی بودند و پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:"35 سنت."پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:"لطفا یک بستنی ساده."پیشخدمت بستنی را آورد و دنبال کار خود رفت.پسرک نیز بعد از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید شوکه شد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی،2 سکه ی 5 سنتی و 5 سکه ی 1 سنتی گذاشته شده بود.برای انعام پیشخدمت!!!

داستانک

کرم شب تاب
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید.زیرا خدا بسیار بخشنده است.و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری دریا را.در این میان کرم کوچکی جلو آمد و گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی و نه پایی.نه آسمان و نه دریا.تنها کمی ا خودت،کمی از خودت را به من بده.و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است که او می تابدوروی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.
یک سنت

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این سکه بدون هیچ زحمتی بسیار ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که او بقیه ی روزهای زندگی اش را هم با چشمانی باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتری باشد.او در مدت زندگیش،296 سکه ی 1 سنتی،48 سکه ی 5 سنتی،19 سکه ی 10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.در برابر بدست آوردن این 13 دلار 26 سنت،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پائیز را از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند،ندید.پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جزئی از خاطرات او نشد!

قدرت کلمات

روزی چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند.ناگهان دوتا از آنها به درون گودال عمیقی پرت شدند.آنها باتمام توان کوشیدند که از گودال خارج شوند.اما بقیه ی قورباغه ها می گفتند که دست از تلاش بکشید.شما خواهید مرد.یکی از از آنها تسلیم شد و دست از تلاش کشید.او بدون درنگ به درون گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ی دیگر با تمام توان می کوشید که از این بلای آسمانی نجات پیدا کند و از گودال خارج شود.اما بقیه به او می گفتند که تلاش بیهوده است.تو خواهی مرد.بالاخره قورباغه از گودال بیرون آمد.دیگران به او گفتند مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟معلوم شد که قورباغه ناشنواست.او تمام مدت فکر می کرد که دیگران درحال تشویق کردن او هستند!!!

شریک!

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه میکردند.بسیاری از آنان زوج سالخورده را تحسین میکردند و به راحتی میشد فکرشان را نگاهشان خواند.نگاه کنید!این دو نفر عمریست در کنار یکدیگر زندگی میکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند!!!!پیرمرد برای سفارش غذا به صندوق رفت.غذا سفارش داد و پولش را پرداخت.غذا آماده شد با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و روبرویش نشست.یک ساندویچ همبرگر،یک بشقاب سیب زمینی و یک نوشابه در سینی بود.پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آمورد و به دقت آنرا به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی هارا به دقت شمرد و تقسیم کرد.پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید.همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه میکردند و اینبار به این فکر میکردند که احتمالا" زوج پیر آنقدر فقیرند که حتی نمیتوانند دو ساندویچ سفارش دهند!!!پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش که مرد جوانی از جا برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد که برایشان یک ساندویچ و یک نوشابه بگیرد.اما پیرمرد قبول نکرد و گفت:نه خیلی ممنون.همه چیز روبه راه است ما عادت داریم در همه چیز باهم شریک باشیم!.مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را میخورد پیرزن به او نگاه میکند و لب به غذایش نمیزند!!!!!بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد تا اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش دهد و این بار پیرزن گفت:نه آقا!خیلی ممنون.ولی ما عادت داریم در همه چیز باهم شریک باشیم.همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد مرد جوان طاقت نیاورد و به طرف میز آن دو آمد و گفت:میتوانم سئوالی از شما بپرسم خانم؟!!!پیرزن جواب داد:البته،بفرمایید.جوان پرسید چرا شما چیزی نمیخورید شما که گفتید در همه چیز باهم شریکید پس منتظر چی هستید؟؟؟پیرزن جواب داد:منتظر دندانها!!!!!!!!!!