بر گشتم.......

سلام،بخاطره غیبت طولانی ببخشید بجاش یه آپ خوشگل کردم!!!!بخونید نظرم بدید

روزگاری می خواستم که به سمت نور حرکت کنم ، اما گفته بودند که ابتدای راه نور ، تونلی سرد و تاریک دارد ، ومن وحشت کرده بودم و ترسیده بودم و به تو آویخته بودم ، می خواستم که ساده زندگی کنم وساده عشق بورزم و ساده ببوسم و ...

اما تو خود نخواستی هر بار که به سادگی عشق ورزیدم ، عشق ورزیدنم را پیچیده کردی ؛ هر بار که به سادگی بوسیدم ، بوسیدنم را فلسفه کردی .

همه ی چیزهایی که از آنها گمان سادگی داشتم پیچیده کردی ، معنای سادگی را از من گرفتی ؛ و من اراده کردم که به دنبال چیزی باشم که معنای سادگی را به من باز گرداند .

و کنون به راه تازه ای رفته ام ، من از آن تونل سرد و تاریک گذشته ام و به همان سادگی که می خواستم رسیده ام ، دیگر از دنیای ساده ای که هر روز به خاطر وجود عشقم ساده تر می شود ، به دنیای پیچیده تو که هر آن به خاطر عدم وجود عشقت پیچیده تر می شود ، باز نخواهم گشت ، مگر اینکه رانده شوم ...

پس دیگر با فکر پیچیده پوشالیت دنیای ساده ی مرا دچار اختشاش مکن ، برو و مرا با دنیای ساده ام تنها بگذار .

خدا نگهدار

رنگ عشق...

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام

دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

دلداده رو به ديگر سو کرد

که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي...

چقدر سخته...

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشگی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه مبارک