تقدیم به پانی
خوشا آنان که در باب رفاقت
رفیقی با وفا مثل تو دارند
وگرنه نا رفیقانه زبان باز
به بازار رفاقت بی شمارند

دلم گرفته آسمون
انگاری کوه غصه ها روسینه ی من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه آتیش زدن یه کوله بارشب، بسم
دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن
منو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
مرگ که تقدیم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تاآروم بگیره یه آدم شکسته تر
دلم گرفته آسمون ازخودتم خسته ترم
توروزگاربی کسی یه عمرکه در به درم
آهای زمین یه لحظه تونفس نزن
![]()
![]()
![]()
و.............دوباره خبرای بد!
یعنی دارن میان خواستگاری!
حتی با هممون خداحافظی هم کرد!
وای یعنی واقعا" داره ازدواج میکنه؟؟
یعنی چی میخواد بشه؟؟
زنگ آخر که خورد از مدرسه اومدیم بیرون سانی گفت:دارم میرم دیگه مدرسه نمیام خداحافظ دیگه منو نمی بینید!
ولی میام کارت عروسیمو بهتون میدم!
خداحافظ!!!!!!!!!!!!
دیگه نمیام!!!!!!!
منم گفتم:الهی خون تون بهم نخوره ضایع بشی دوباره بیای مدرسه!!!
هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه
خدا کنه پشیمون شه ازدواج نکنه!
آخه هنوز براش زوده زوده!
بازم الهی خوشبخت شه!
حالا برید نظر بدید هرکی هم نظر نده خره!!!!!!!!!
هههههههههههههههههههههههههههه!!!!!!
فعلا" بابای
رضایت پدر ..................
گفتم بابات چی گفت رضایت داده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هاااااااااااااان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ازدواج سانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سانی میخواد ازدواج کنه ! اون از من خیلی کوتاتره در واقع من هم قد دوس پسرشم.
چه جوری می خواد لباس عروس بپوشه ؟
این بار آخر خطی ها با یک خبر نسبتا" وحشتناک برمیگردند...
متاسفانه یکیمون داره ازدواج میکنه!میگم متاسفانه چون میدونم پشیمون میشه و الان براش زوده!
همتون شاخ در آورید نه؟؟میدونم باورش چقدر سخته!
من خودم شنیدم تا ده دقه خیره شدم یه نقطه!
خب میگم کیه!
سانی!
از هممون ریزه میزه تره!
قدش شاید یه متر و 50-40باشه!
وای فکرشم برام سخته!یه دختره 14 ساله تو لباس عروس؟
یعنی چی؟؟
آخه دختره ی دیوونه تو که...
موضوع اینطوری شروع شد:
بنده رفته بودم خونه مامان بزرگم اینا جمعه همه فامیلم اونجا بودن!گوشیم زنگ خورد برداشتم یه خانومه بود!انگار خیلی هم ترسیده بود و هول بود.خودشم نمیفهمید چی داره میگه!میگفت با بابات کار دارم.منو میبینی به رگ غیرتم برخورد دیگه!گفتم شما با بابام چیکار داری؟؟؟اسمت چیه؟از کجا زنگ میزنی؟؟؟زنه میگفت من نه دزدم نه قاتلم نه پلیس من فقط باباتو کار دارم موضوع حیاتیه!گفتم ده دقه دیگه بزنگ.رفتم خونمون بابام اونجا بود.تو راه هرچی شماره تو گوشیم داشتم پاک کردم گفتم چی شده!رنگم شده بود عین گچ دیوار!!!!!!!!!!!!
خلاصه اومدم خونه و زنه زنگید و بابام حرفید.نمیدونم چی بود فقط فهمیدم دخترشون که سانی باشه گم شده یا شایدم فرار کرده!!اوناهم به شماره ی دوستاش میزنگیدن ببینن پیش اوناست یا نه؟
خب حالا خیلی نگران شده بودیم!زنگ زدم ثوری درجا همه چی رو تعریف کردم(حال میکنید خبر گذاری پارسم)یکم حرف زدم باهاش و ثوری هم گفت فردا تو مدرسه همه چی معلوم میشه.
زد و سانی نیومد.
فردای فرداشم نیومد!(وای یعنی چی شده؟)
غروب زنگ زدم بهش گفت مریض بودم فردا میام.
امروز اومد مدرسه وسط کلاس نامه داد بهم دارم ازدواج میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟)
خب حالا هیچی.بعد گفت به بابام گفتم یا باید با این پسره(اسمشم نمیدونم آخه)ازدواج کنم یا فرار میکنم.
باباش گفت:هر کاری میخوای بکن فدای سرم.
این خرم فرار میکنه!
میره خونه خالش!!!!!!!!!!(خاک تو فرق سرت دیگه جا نبود اسگل؟)
واسه همین مدرسه نمیاد تا باباش بره با پسره حرف بزنه ببینه اصلا" دخترشو میخواد یا نه؟
خب حالا که هنوز هیچی مشخص نیست.ولی کل مدرسه و معلما میدونن.دیگه نمیدونم چی میخواد باشه به محضه اینکه اتفاقی افتاد میام می آپم.
منتظر بقیش باشید!
مختص منچستری ها(مثل خودم)
با عرض معذرت...!!!!
سلام دوستای گل!ببخشید وبه ما دیر به دیر آپ میشه!خدایی درسامون زیاده نمیرسیم!منم که دستم شکسته نمیتونم آپ کنم یه چی میخوام بنویسم شیش ساعت طول میکشه!میدونید که قضیه چیه؟یعنی واسه چی دست و سرم شکسته؟خب اگه یکم برید پایین تر آپ بچه هارو بخونید متوجه میشید بنده چطوری تصادف کردم!از بس حواس پرتم.
حالا غم گرفته بودم که چون دستم شکسته دیگه نمیتونم تکواندو رو ادامه بدم...ولی...
پریروز رفتم دوباره عکس بگیرم.دکتر عکسو که نگاه کرد!یکم بهم خندید و سرشو تکون داد!گفتم وای یعنی واقعا" دیگه نمیشه!
گفت:نه............................میشه!
_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟متوجه نشدم!
_گفتم که میشه بری!خوشبختانه ضربه زیاد سنگین نبوده و فقط چندتا مویرگ پاره شده که اونم مشکل نداره درست میشه!
_واقعا"؟؟وای چه خوب!!من دارم میرم یه بسته شیرینی بگیرم تو مطبتون پخش کنم!خیلی ممنون!خداحافظ
_وایستا دختر....کجا با این عجله؟بخیه های سرت چی پس؟؟؟
_چی؟؟اونارو بیخیال درست میشه.
_یعنی چی بچه؟؟پس فردا بیا بازشون کنم!فقط سرتو زیاد خم نکنیا!دستشم نزن انقدر!!خونریزی کرد باید بری بیمارستان برات بخیه کنن دوباره ها!!
_ها؟؟؟باشه باشه میام حتما" دیگه خداحافظ.عکسارو گرفتم پریدم بیرون!!یادم رفت مامانم پیش خانم دکترست!
_دوباره رفتم تو.مامان نمیای؟؟؟
_تو یکی که مارو فراموش کردی!دیگه چرا بیام؟
_بابا پاشو دیگه جان مادرت لوس نشو.
خلاصه اومدیم خونه و منم خوشحال و شاد و خندان!بی خبر از اینکه فردا امتحان علوم داریم!!نشستم عربی خوندم!اخرش ثوری اس داد علوم خوندی؟؟وای تازه یادم اومد نشستم خوندم تا 12 شب!
فرداییش امتحان دادم شدم 19!آخــــــــــــــی.فکر کردم 2 میشم!!!
خب حالا دستم درد میکنه!نیم ساعت دیگه هم دارم میرم بخیه هامو باز کنم!
آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!!!!!!!
خوشحال و شاد و خندانم!
بســـــــــــــــی خوشحالم!
مامانیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!
خدا کنه بی آمپول باشه
دیگه خداحافظ برم لباس بپوشم
بای بای بای بای بای بای
دوســــــــــــــــــــــــتو دارم!
..............................
جشن تولدم
یه خبر بد اما باحال!!!
امروز چند شنبه ست؟؟؟خب حالا نمیدونم!آهان چهارشنبست!حالا مهم نیست خبر بد در مورد آتنای خودمونه همون که از هممون خل و چل تره!!!!دختره دیوونست حواس نداره اصلا" اگه بگم چی شده میترکید از خنده!!!بخدا دختره خل میزنه چند روزه!!!نمیدونم چرا انقدر حواس پرتی داره بچم!!!حالا بی خیال!!یکشنبه بود اومدیم از مدرسه بیرون دست دادیم با هم اومد بره اونور خیابون من وایستادم رد شه بعد برم خونه وسط خیابون که رسید برگشت دست تکون داد منم براش دست تکون دادم همچین سرمو برگردوندم دو قدم رفتم صدای ترمز ماشین و بعد جیغ زنی که پشت فرمون بود یه لحظه خشکم زد!!واااااااااااای یعنی آتنا بود؟؟؟دوییدم وسط خیابون دیدم دراز پراز افتاده وسط جاده صورتشم پر خونه همونجا قش کردم دیگه!!!خلاصه بردنش بیمارستانو ماهم هممون داشتیم از دلشوره میمردیم 9 ساله باهاش دوستم تاحالا انقدر نگرانش نشده بودم!!!هیچی دیگه!!!!فرداییش تو مدرسه همه جا ساکت بود آخه آتنا نبود!!!کلاسمونو چی میگی انگار رفته بودی یه جایی که همه مردن!!!انقدر کلاس ساکت بود که نگو!!!اگه آتنا بود سقف کلاسو رو سرش خراب میکرد!!!!!ریحانه اومد گفت:وای یعنی آتنای من مرده؟؟؟؟ اه بازم زد زیر گریه!!آقا خنده بودا!!!فائزه گفت:خاک تو اون مغزت زبونتو گاز بگیر بچه!!!بعد من گفتم:اگه آتنا بود الان میگفت آخه این دیوونه مگه مغز داره که بهش میگی خاک تو مغزت؟؟هممون شدیدا" رفتیم تو فکرو مسلما" هممونم فکره بهترین دوستمون بودیم!!وای چقده نگرانش بویم!!! یاده روزه آخر افتادم که بندای کفش ریحانه رو بهم گره زد ریحانه هم همین که پاشد صاف نشست تو سطل آشغال!!!آتنا توی سال اولی های مدرسمون خیلی طرفداره همه میرفتن میومدن میگفتن:آتنا کجاست پس؟؟؟همه نگرانش بودن!!!واااااااااااااااااااای آتنا جونم کجاست؟؟؟من آتنا رو میخوام!!حالا این هیچی!!!دیروز غروب مرخص که میشد رفتیم بیاریمش خونه!!!وای دیگه دارم از خنده میترکم!!!رفتیم دیدیم اون چیه؟؟؟آتنا خانوم خوابیده رو تخت بالا سرش هزارتا کمپوت و گل و شیرینه البته بیچاره هیچکدومو نخوردا همشو ما خودمون خوردیم!!!وای من چقدر فکره شکمم یادم رفت بگم چه بلایی سرش امده؟؟؟سر تا پا بخیه خورده!پیشونیش 4 تا دست راستش 3 تا دست چپشم شکسته آخه!!!!هیچی دیگه مامانش اینا بردنش خونه!!خانوم فرداییش تشریف آوردن مدرسه همه ریختن سرش!!پدرش در اومد!!یکی میگفت:وای کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!اونیکی میگفت:وایی چرا انقدر بامزه شدی با بخیه هات؟؟؟ریحانه هم میزد تو سرش میگفت:وای آتنای من چرا انقدر پیر شدی؟؟؟دیگه دیوونه شدیم!!!حالا اینم هیچی به سرش که ضربه خورده همون یه ذره مغزشم پریده!!!یه بند میزنه حرف!!!!سه تا درس 20 صفحه ای رو تو 5 دقه خوند!!!!!!!!!!!اوه.................وصیت نامه هم نوشته بود!!!!این دیگه خندستا!!!!!!!!!
نوشته بود بالاش قسمتی از وصیت نامه ی شهید:سلام!!!این جانب اسممو نمینویسم همتون بلدین!تمام چیزایی رو که دارم به هیچکس نمیبخشم همونطوری دست نخورده باید بمموننا!!!
حالا قسمت مهم:واسم سیاه بپوشید هرروزم نیم ساعت بدنه استثنا گریه کنید!!!واسه خیراتم کوبیده بدید با برنج!!!!!!!!!!یه دو تا بشقابم بذارین رو قبرم بخورم گرسنم نشه!!!!نه...نه!!چندتا هم بذارین بدم همسایه هام تو قبرستون بخورن!!!چیه؟؟؟خوا زشته تنهایی بخورم اونا نگام کنن خسیسا!!!!
نکته ی مهم:کوبیده هارو حتما" از بابای ساناز بگیرید(چون بابای ساناز رستوران داره)بعد نوشته بود هرروز بندای کفش بچه هارو یواشکی بهم گره بزنید کله پا بشن!!!!(این کار هرروزشه!با این دسته شکستشم دست برنمیداره)رو قبرمم آب و صابون بریزین هرکی رد میشه بخوره زمین بخندم روحم شاد شه!!!!!آخرشم غزل گفته بود واسه بچه ها!!!اونو دیگه نمینویسم خصوصیه!!!!!
حالا که خدارو شکر زندست ولی وای دیوونه میکنه آدمو دسته راسته بعد دسته راستش سالمه ها بازم نوشتنیهاشو من بدبخت مینویسم چون ممکنه بخیه هاش باز شه!آخـــــــــــــــــــی!!!!!!امروزم اومد مدرسه دوباره همه جا شلوغ شد واااااااای خدا جون چه حالی میده وقتی باهاشیم!!!هیچوقت انقدر دوستش نداشتم!!!حالا اینا هیچی بازم با این دست شکسته و بخیه خورده امروز رفت زیر میز بندای کفش سانازو بهم 14 تا گره زد!!یعنی چون زنگ خورد دیگه نتونست بازم بزنه وگرنه تا 200 تا گره هم میرفت!!هیچی دیگه ساناز اومد بلند شه!!!!با کله افتاد زمین!!!همه خنده!!!وای چه باحال بود!!!حالا ساناز بهش میگفت بیا گره هاشو باز کن میگفت:به من چه آخه؟نمیبینی دسته چپم شکسته اونیکی هم بخیه خورده؟؟؟؟؟ساناز میگفت:پس چه جوری گرشون زدی؟میگفت:چه میدونم آخه یه لحظه جو گیر شدم!!آقا کل زنگ تفریح موندیم تو کلاس بندای کفششو باز کنیم!!!البته آتنا رفته بود 5-6 تا بستنی گرفته بود نشسته بود رو میز داشت واسه خودش میخورد به ما هم میخندید!!!یعنی واسه ما هم گرفته بود اما چون دستمون بند بود همرو خودش خورد!!!!!!!!!!من نمیدونم چرا انقدر میخوره بازم لاغره؟؟؟
خلاصه ما آخر نفهمیدیم این آتنا چرا انقدر شیطونو باحاله؟؟؟؟ولی خدایی با این همه شیطنتش خیلی دوست داشتنی و بامزست!!!هممون دوستش داریم!!!!
آتنا جونم امیدوارم دستات هرچی زودتر خوب شن
واسه خاطره تو نگفتما!!
واسه خودم گفتم آخه میترسم انقدر درساتو بنویسم
دستای منم مثله تو بشه!!!
ولی خدایی دوست دارم زودتر خوب شی!!!
دوست داریــــــــــــــــــــــم!!!
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس
یه بار دیگه...
ساناز عزیزم من از طرف بر و بچه های کلاس این روز مهم رو بهت تبریک میگم.فکر کنم که این روز،روز با ارزشی برای توئه.
تولد،تولد،تولدش مبارک!
تولدت مبارک!
تولدت مبارک!
تولدت مبارک!
تولدت مبارک!
به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد....تولدت مبارک!
در میان سردر گمی های زندگی
عاقبت به جایی میرسیم
که خوشبختی میناممش
پس برایت آرزویش میکنم
من آهنگ غریب روزگارم
غم در انتهای سینه دارم
تمام هستیم یک قلب پاک است
که آنرا زیر پایت میگدارم
بازم میگم تولدت مبارک ساناز جون...دوست دارم...
نکته:ساناز از همه ی ما دو سه ماه بزرگتره!از همه کوچولو ترشون منم!