کرم شب تاب
روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت:چیزی از من بخواهید.هر چه باشد شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید.زیرا خدا بسیار بخشنده است.و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری دریا را.در این میان کرم کوچکی جلو آمد و گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ.نه بالی و نه پایی.نه آسمان و نه دریا.تنها کمی ا خودت،کمی از خودت را به من بده.و خدا کمی نور به او داد.نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آنکه نوری با خود دارد بزرگ است،حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت:کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است که او می تابدوروی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.
یک سنت

پسر کوچکی روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این سکه بدون هیچ زحمتی بسیار ذوق زده شد.این تجربه باعث شد که او بقیه ی روزهای زندگی اش را هم با چشمانی باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سکه های بیشتری باشد.او در مدت زندگیش،296 سکه ی 1 سنتی،48 سکه ی 5 سنتی،19 سکه ی 10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده ی یک دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.در برابر بدست آوردن این 13 دلار 26 سنت،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید،درخشش 157 رنگین کمان و منظره ی درختان افرا در سرمای پائیز را از دست داد.او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل دیگر درمی آمدند،ندید.پرندگان درحال پرواز،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هرگز جزئی از خاطرات او نشد!

قدرت کلمات

روزی چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند.ناگهان دوتا از آنها به درون گودال عمیقی پرت شدند.آنها باتمام توان کوشیدند که از گودال خارج شوند.اما بقیه ی قورباغه ها می گفتند که دست از تلاش بکشید.شما خواهید مرد.یکی از از آنها تسلیم شد و دست از تلاش کشید.او بدون درنگ به درون گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه ی دیگر با تمام توان می کوشید که از این بلای آسمانی نجات پیدا کند و از گودال خارج شود.اما بقیه به او می گفتند که تلاش بیهوده است.تو خواهی مرد.بالاخره قورباغه از گودال بیرون آمد.دیگران به او گفتند مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟معلوم شد که قورباغه ناشنواست.او تمام مدت فکر می کرد که دیگران درحال تشویق کردن او هستند!!!