فقر

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن ده زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت درمورد مسافرت مان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:فکر کنم.پدر پرسید:چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!در پایان حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!


هدیه ی تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه ی او را برای آرایش یک جعبه ی کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد وقتی مرد از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه ی زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز،روز تولدش است و دختر آن زرورق ها را برای هدیه ی تولدش مصرف کرده است.او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در آن را باز کرد.اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.مرد بار دیگر عصبانی شد و گفت که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به پدرش خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه درون جعبه قرار داد است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از درون جعبه بیرون آورد و بداند که دخترش چقدر دوستش دارد!!


پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!

یک زوج روستایی با لباس کتان راه راه و کت و شلوار نخ نما شده ی خانه دوز،بدون هیچ قرار قبلی وارد دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند.منشی متوجه شد این 2 نفر هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته ی حضور در هیچ دانشگاهی هم نیستند.مرد گفت:"مایل هستیم رئیس را ببینیم."منشی با بی حوصلگی گفت:"ایشان تمام روز گرفتارند."خانم جواب داد:"ما منتظر خواهیم ش.د"سرانجام منشی به تنگ آمد و تصمیم گرفت مزاحم رئیس شود و به رئیس گفت:"شاید اگر چند دقیقه ای آنان را ببینید بروند."رئیس با اوقات تلخی سر تکان داد.معلوم بود شخصی با اهمیت او،وقت بودن با آنها را نداشت.رئیس با قیافه ای عبوس سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.خانم به او گفت:"ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.اما یک سال پیش در حادثه ای کشته شد.دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بسازیم"رئیس با عصبانیت گفت:"خانم محترم!ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و میمیرد،بنایی برپا کنیم."خانم گفت:"نه،نمی خواهیم مجسمه بسازیم.فکر کردیم شاید بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم."رئیس لباس آنها را برانداز کرد و گفت:"یک ساختمان!میدانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است."خانم یک لحظه ای سکوت کرد؛رئیس خوشال شد که دیگر از شر آنها خلاص می شود!خانم رو به شوهرش کرد و گفت:"آیا هزینه ی راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟!"قیافه ی رئیس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.آقا و خانم استنفورد بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند؛یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را بر خود دارد:"دانشگاه استنفورد،یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد."