ما آخر خطیم... یعنی چی؟؟

قابل توجه بعضی ها!

اگه ما اسم وبمونو گذاشتیم ما آخر خطیم... حتما" یه چیزی میدونیم که گذاشتیم.

اسمشو نذاشتیم بعضی ها بیان بگن چون سنتون کمه و فلانین و...اینا نمیتونین آخر خط باشید.

هی شمایی که دم از آخر خط بودن میزنی!باید بهت بیگم هر چی هستی واسه خودت باش!

ما نگفتیم نیستی!

پس شما هم بیخودی نظر نده و خودتو به رخ ما نکش.

بعدش اگه ما اگه چیزی مینوییسم حتما" مدرک داریمو براتون جک نمیگیم یا شوخی نمیکنیم!

جک رو شما میگی و حرف اضافی رو شما میزنی که میای میگی شما نه من. میگی من آخر خطم بعد که باهات کل میندازیم میبینیم جوجه ای بیش نیستی!

بهتره با ما کل نندازی!

باید بدونی که ما تا به حال جلو هیچکس کم نیاوردیم!

دیگه حوصله کل انداختنم نداریم!(یعنی حوصله ضایع کردن بعضی هارو نداریم)

این وبو صرفا" واسه این ساختیم که باهاش سرگرمتون کنیم نه اینکه به واسطش باهاتون کل بندازیم!

پس فکره کل انداختن با ما نباشید!

چون کم میارید!

هیچکی نمیتونه حتی به گرد پای ما شیش تا هم برسه!

پس بازم میگم فکره کل انداختن نباشید و

حرف اضافه هم ممنوع!

(اگه اینارو نوشتم منظورم با دخترا و محمد جوووووووووون یا همون پسر جهنمی نبود!با بعضی از آقا پسرای خود خواه بود که حرف اضافی زدن و ما هم مجبور شدیم و لهشون کردیم!پس بقیه ی آقا پسرای غیر محترم که میخوان باهامون کل بندازن بهتر بشینن سره جاشون تا له نشن)

امیدوارم دوستان عزیز ناراحت نشده باشن!

چون منظورم فقط با بعضی ها بود!

عرفان تنها raper غربه

من ۱۲ مرداد ۱۳۶۲ در شهر اصفهان به دنیا اومدم و از حدود ۶ ماهگی شروع کردم به کوچ کردن بین ایران، آمریکا و اروپا، خیلی* از دوران مدرسه رو در ایران سپری کردم، اکثر دبستان، سال اول راهنمائی، و همچنین اول و دوم دبیرستان رو در ایران بودم و قبل از تولد ۱۶ سالگیم برای آخرین بار از ایران خارج شدم. تا به حال به آمریکا، ترکیه، آلمان، فرانسه انگلیس، هلند، دانمارک، سوئد، کانادا، مکزیک، پاکستان سفر کردم. عاشق ایران، زبان فارسی*، شعر، فیلم، بازیگری، موسیقی و تقریبا همه جور هنری که فکرشو بکنین هستم.

اولین کتاب شعری که خوندم گلستان سعدی بود که برای تولد ۸ سالگیم خریده بودن و از اون به بعد شروع کردم به شعرای دیگران رو خوندن، و الان شاعر مورد علاقم عمر خیام هست. کلا کتاب زیاد میخوندم، سوژه*های مورد علاقم، تاریخ، جنایی، طبیعت، جغرافی، می*شه گفت که اکثر کتابهای agatha christie و jules verne رو خوندم تو دوران بچگی*. علاقهٔ خیلی* زیادی به طنز دارم، همه جوره، جوک، فیلم، تأتر و غیره………… تو مدرسه همیشه معلم هام از دستم دیوونه بودن و با اینکه خیلی* دوتسم داشتن، تقریبا هر روز به دلیلی* تو دفتر بودم. شهر اصفهان رو خیلی* دوست دارم، چون خاطرات خیلی* خوبی* از اونجا دارم ولی* در عین حال تهران و شمال رو هم کلی دوست دارم چون زیاد برای سفر می*رفتیم چون مادرم اهل تهران هست و کلله فامیلش اونجا زندگی* میکردن. بچگی* در ایران تاتر بازی می*کردم و علاقهٔ زیادی داشتم، همینطور به موسیقی، ولی* به خاطره مخالفت پدرم نتونستم ادامه بدم تا اینکه اواخر ۱۷ سالگی به خاطر مشکلات خانوادگی از خانواده جدا شدم و شروع کردم به تنها زندگی* کردن که در آمریکا، که خوب معنیش این بود که باید کاملا خرج زندگی* و اجاره و غیره رو خودم بدم که باعث شد که دیدم نسبت به زندگی* و دنیا کاملا عوض بشه و برای همه چیز فقط به خودم اتکا کنم و راه خودم رو ادامه بدم و برم دنباله چیزای که بهش عشق میورزم، نه چیزای که بقیه برام تصمیم گرفته بودن. مشکلات اقامتی زیادی داشتم تو آمریکا و در سن ۱۹ سالگی، بعد از جریان حملات ۱۱ سپتامبر، ۲۰۰۱ به خاطر اینکه اقامت قانونی* نداشتم و ایرانی* هستم به چند زندان مختلف آمریکا رفتم، و بالاخره بعد از چند روز آزاد شدم و چسبیدم به عشقم، موسیقی و شعر و بر این تصمیم بودم که موسیقی ایران تو کاملا عوض کنم و اثر و مهر خودم رو روی تاریخ موسیقی ایران بکوبم، آلبوم اول مشکلاته خیلی* زیادی داشت، از اونجا که اینجا ستودیو خیلی* گرونه و رپ هم سبک جدیدی بود، ولی* بالاخره کاره خودم رو کردم و آلبوم بیرون اومد و تونستم همه جا پخشش کنم. فعلا هم بیش از ۲ سال که رو آلبوم جدیدم کار می*کنم و می*خوام به زودی زود بدمش بیرون، و حس می*کنم همهٔ امید و آرزوهای این ۱۰ ساله رو با آلبوم جدیدم به دنیا تقدیم می*کنم و امیدوارم که جواب خواسته رو بگیرم. از نظر موسیقی به خیلیها علاقه دارم، ولی* بزرگترین الگویه زندگی شخصی* و موسیقیم Tupac shakur هست. به سبکایه rap, house, jazz, rock , ایرانی* سنتی*، علاقهٔ زیادی دارم. شرکت پایدار رو درست کردم و تصمیم دارم با این شرکت چهرهی موسیقی ایران رو عوض کنم و دارم با کمک دوستان و همکارن زحمتکشم این کار رو انجام میدم. امیر A-plus, افرا و خشایار از اول راه باهام بودن، چند وقت بعد امانول هم آمد و بیش از یک سال پیش سرکش هم به ما پیوست به همراهی برادرش میلاد و از اون موقع، سوگند و بهزاد لیتو هم به ما پیوستن و داریم با قدرت کامل میریم جلو و امسال خیلی* کارا هست که داریم انجام میدیم

شیطان مهربان

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد

در راه، زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد، لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد. در راه و در همان نقطه، مجدداً زمین خورد!

دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. و بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بسیار تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوباره تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند؟

مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم!!

مرد اول با شنیدن این جواب یکّه می خورد و شیطان در ادامه می گوید:

من شما را در راه مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. چون می خواستم به مسجد نروید، وقتی شما به خانه رفتید، لباستان را عوض کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن بار هم نتوانستم شما را تشویق به ماندن در خانه کنم، بلکه شما مشتاق تر به راه مسجد برگشتید و به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را هم بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را هم ببخشد!

بنابراین، خواستم مطمئن شوم که شما به مسجد می رسید!!!

اس ام اس سرکاری...

1-یه پسری بود که اسم نداشت.عاشق دختری شد که وجود نداشت.تو شهری رفت که کسی توش نبود.تو رستورانی رفت که غذایی توش نبود.سر میزی نشست که قاشق و چنگالش دسته نداشت.غذایی خورد که مزه نداشت...............ولی سرکار گذاشتن تو خیلی مزه داشت!!!

2-وقتی احساس کردی به آخر خط رسیدی...........از اتوبوس پیاده شو!!!

3-سبزترین سبزه ها تقدیم تو باد...............سازمان پخش علوفه ی دام!!!

4-تو در قلب من جا داری.تو در دل من جا داری.تو در رگ من جا داری.رفتم دکتر گفت تو انگل داری!!!

5-این چه زبانی است؟یراکرس متشون یسراف نزن روز یرایم راشف تدوخ هب یراد یلیخ منکیم ساسحا.از آخر بخون!!!

6-تورو به اندازه ی وزن یه دایناسور دوست دارم.عجله نکن.چون به اندازه ی 64 میلیون سالی که از انقراض دایناسورها میگذره سرکاری!!!

7-زندگی زیباست،بدون تو زیباتر هم میشه!!!

8-میدونی حیوونا 20 دقیقه زودتر از آدما متوجه ی زلزله میشن؟دمت گرم!ما رو بی خبر نذار!!!

9-اگه خسته ای به من تکیه کن.اگه تنهایی بیا پیشم.اگه بی پناهی پناهتم.اگه بی پولی مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد!!!

10-هر چی گل به پات بریزم بازم کمه.چون بوی پات خیلی افتضاحه!!!

11-انزلی چی آبایی است که در سواحل خزر یافت میشود و در عین بروز هر گونه واکف سریع ذوق میکند و با استخوان پیشانی دماغ شما را سرویس میکند!!!(چقدر وحشی)

12-تا حالا دیدی یه شپش بین 2 تا پلاستیک له شده باشه؟؟؟اگه ندیدی میتونی یه نگاهی به کارت شناساییت بندازی!!!

با عرض معذرت...!!!!

سلام دوستای گل!ببخشید وبه ما دیر به دیر آپ میشه!خدایی درسامون زیاده نمیرسیم!منم که دستم شکسته نمیتونم آپ کنم یه چی میخوام بنویسم شیش ساعت طول میکشه!میدونید که قضیه چیه؟یعنی واسه چی دست و سرم شکسته؟خب اگه یکم برید پایین تر آپ بچه هارو بخونید متوجه میشید بنده چطوری تصادف کردم!از بس حواس پرتم.

حالا غم گرفته بودم که چون دستم شکسته دیگه نمیتونم تکواندو رو ادامه بدم...ولی...

پریروز رفتم دوباره عکس بگیرم.دکتر عکسو که نگاه کرد!یکم بهم خندید و سرشو تکون داد!گفتم وای یعنی واقعا" دیگه نمیشه!

گفت:نه............................میشه!

_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟متوجه نشدم!

_گفتم که میشه بری!خوشبختانه ضربه زیاد سنگین نبوده و فقط چندتا مویرگ پاره شده که اونم مشکل نداره درست میشه!

_واقعا"؟؟وای چه خوب!!من دارم میرم یه بسته شیرینی بگیرم تو مطبتون پخش کنم!خیلی ممنون!خداحافظ

_وایستا دختر....کجا با این عجله؟بخیه های سرت چی پس؟؟؟

_چی؟؟اونارو بیخیال درست میشه.

_یعنی چی بچه؟؟پس فردا بیا بازشون کنم!فقط سرتو زیاد خم نکنیا!دستشم نزن انقدر!!خونریزی کرد باید بری بیمارستان برات بخیه کنن دوباره ها!!

_ها؟؟؟باشه باشه میام حتما" دیگه خداحافظ.عکسارو گرفتم پریدم بیرون!!یادم رفت مامانم پیش خانم دکترست!

_دوباره رفتم تو.مامان نمیای؟؟؟

_تو یکی که مارو فراموش کردی!دیگه چرا بیام؟

_بابا پاشو دیگه جان مادرت لوس نشو.

خلاصه اومدیم خونه و منم خوشحال و شاد و خندان!بی خبر از اینکه فردا امتحان علوم داریم!!نشستم عربی خوندم!اخرش ثوری اس داد علوم خوندی؟؟وای تازه یادم اومد نشستم خوندم تا 12 شب!

فرداییش امتحان دادم شدم 19!آخــــــــــــــی.فکر کردم 2 میشم!!!

خب حالا دستم درد میکنه!نیم ساعت دیگه هم دارم میرم بخیه هامو باز کنم!

آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!!!!!!!

خوشحال و شاد و خندانم!

بســـــــــــــــی خوشحالم!

وای آمپول که نمیزنه؟میترسم!!
مامانیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ!
خدا کنه بی آمپول باشه
دیگه خداحافظ برم لباس بپوشم
بای بای بای بای بای بای
دوســــــــــــــــــــــــتو دارم!
..............................

قتل همسر به کمک وزن اضافی
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
iconدسته: اخبار جهان, اخبار روز

این زن ۱۳۶ کیلویی روز حادثه بعد از درگیری بر روی شوهرش که فقط ۵۵ کیلو وزن داشت، نشست و او را له کرد و به قتل رساند. این حادثه در تابستان گذشته، زمانی که این زن و شوهر با هم درگیر شده بودند، رخ داد. آنها ۳ فرزند دارند.


تصاویری از اسکورت اوباما:

هلی کوپتر حامل اوباما




و حالا اسکورت ویژه و امنیتی رئیس جمهور کشورمان محمود احمدی نژاد:

داستان برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند وخوابید

جشن تولدم

سلام بچه ها...میخواستم بابته دیروز(جشن تولدم) ازتون تشکر کنم...درسته خونمونو منفجر کردین ولی خیلی خوش گذشت... امیدوارم به همتون خوش گذشته باشه... (آتنا ممنون که با اون دسته شکستت کلی شلوغش کردی) باتشکرازثریا.آتنا.ساچلی.پانی.فائزه.ریحانه.فرناز.الناز.زهرا.عارفه.جلال (همون فاطمه ی خودمونو میگم).مهشید.عاطفه و بقیه ی دوستای گلم...بووووووس

یه خبر بد اما باحال!!!

امروز چند شنبه ست؟؟؟خب حالا نمیدونم!آهان چهارشنبست!حالا مهم نیست خبر بد در مورد آتنای خودمونه همون که از هممون خل و چل تره!!!!دختره دیوونست حواس نداره اصلا" اگه بگم چی شده میترکید از خنده!!!بخدا دختره خل میزنه چند روزه!!!نمیدونم چرا انقدر حواس پرتی داره بچم!!!حالا بی خیال!!یکشنبه بود اومدیم از مدرسه بیرون دست دادیم با هم اومد بره اونور خیابون من وایستادم رد شه بعد برم خونه وسط خیابون که رسید برگشت دست تکون داد منم براش دست تکون دادم همچین سرمو برگردوندم دو قدم رفتم صدای ترمز ماشین و بعد جیغ زنی که پشت فرمون بود یه لحظه خشکم زد!!واااااااااااای یعنی آتنا بود؟؟؟دوییدم وسط خیابون دیدم دراز پراز افتاده وسط جاده صورتشم پر خونه همونجا قش کردم دیگه!!!خلاصه بردنش بیمارستانو ماهم هممون داشتیم از دلشوره میمردیم 9 ساله باهاش دوستم تاحالا انقدر نگرانش نشده بودم!!!هیچی دیگه!!!!فرداییش تو مدرسه همه جا ساکت بود آخه آتنا نبود!!!کلاسمونو چی میگی انگار رفته بودی یه جایی که همه مردن!!!انقدر کلاس ساکت بود که نگو!!!اگه آتنا بود سقف کلاسو رو سرش خراب میکرد!!!!!ریحانه اومد گفت:وای یعنی آتنای من مرده؟؟؟؟ اه بازم زد زیر گریه!!آقا خنده بودا!!!فائزه گفت:خاک تو اون مغزت زبونتو گاز بگیر بچه!!!بعد من گفتم:اگه آتنا بود الان میگفت آخه این دیوونه مگه مغز داره که بهش میگی خاک تو مغزت؟؟هممون شدیدا" رفتیم تو فکرو مسلما" هممونم فکره بهترین دوستمون بودیم!!وای چقده نگرانش بویم!!! یاده روزه آخر افتادم که بندای کفش ریحانه رو بهم گره زد ریحانه هم همین که پاشد صاف نشست تو سطل آشغال!!!آتنا توی سال اولی های مدرسمون خیلی طرفداره همه میرفتن میومدن میگفتن:آتنا کجاست پس؟؟؟همه نگرانش بودن!!!واااااااااااااااااااای آتنا جونم کجاست؟؟؟من آتنا رو میخوام!!حالا این هیچی!!!دیروز غروب مرخص که میشد رفتیم بیاریمش خونه!!!وای دیگه دارم از خنده میترکم!!!رفتیم دیدیم اون چیه؟؟؟آتنا خانوم خوابیده رو تخت بالا سرش هزارتا کمپوت و گل و شیرینه البته بیچاره هیچکدومو نخوردا همشو ما خودمون خوردیم!!!وای من چقدر فکره شکمم یادم رفت بگم چه بلایی سرش امده؟؟؟سر تا پا بخیه خورده!پیشونیش 4 تا دست راستش 3 تا دست چپشم شکسته آخه!!!!هیچی دیگه مامانش اینا بردنش خونه!!خانوم فرداییش تشریف آوردن مدرسه همه ریختن سرش!!پدرش در اومد!!یکی میگفت:وای کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!اونیکی میگفت:وایی چرا انقدر بامزه شدی با بخیه هات؟؟؟ریحانه هم میزد تو سرش میگفت:وای آتنای من چرا انقدر پیر شدی؟؟؟دیگه دیوونه شدیم!!!حالا اینم هیچی به سرش که ضربه خورده همون یه ذره مغزشم پریده!!!یه بند میزنه حرف!!!!سه تا درس 20 صفحه ای رو تو 5 دقه خوند!!!!!!!!!!!اوه.................وصیت نامه هم نوشته بود!!!!این دیگه خندستا!!!!!!!!!

نوشته بود بالاش قسمتی از وصیت نامه ی شهید:سلام!!!این جانب اسممو نمینویسم همتون بلدین!تمام چیزایی رو که دارم به هیچکس نمیبخشم همونطوری دست نخورده باید بمموننا!!!

حالا قسمت مهم:واسم سیاه بپوشید هرروزم نیم ساعت بدنه استثنا گریه کنید!!!واسه خیراتم کوبیده بدید با برنج!!!!!!!!!!یه دو تا بشقابم بذارین رو قبرم بخورم گرسنم نشه!!!!نه...نه!!چندتا هم بذارین بدم همسایه هام تو قبرستون بخورن!!!چیه؟؟؟خوا زشته تنهایی بخورم اونا نگام کنن خسیسا!!!!

نکته ی مهم:کوبیده هارو حتما" از بابای ساناز بگیرید(چون بابای ساناز رستوران داره)بعد نوشته بود هرروز بندای کفش بچه هارو یواشکی بهم گره بزنید کله پا بشن!!!!(این کار هرروزشه!با این دسته شکستشم دست برنمیداره)رو قبرمم آب و صابون بریزین هرکی رد میشه بخوره زمین بخندم روحم شاد شه!!!!!آخرشم غزل گفته بود واسه بچه ها!!!اونو دیگه نمینویسم خصوصیه!!!!!

حالا که خدارو شکر زندست ولی وای دیوونه میکنه آدمو دسته راسته بعد دسته راستش سالمه ها بازم نوشتنیهاشو من بدبخت مینویسم چون ممکنه بخیه هاش باز شه!آخـــــــــــــــــــی!!!!!!امروزم اومد مدرسه دوباره همه جا شلوغ شد واااااااای خدا جون چه حالی میده وقتی باهاشیم!!!هیچوقت انقدر دوستش نداشتم!!!حالا اینا هیچی بازم با این دست شکسته و بخیه خورده امروز رفت زیر میز بندای کفش سانازو بهم 14 تا گره زد!!یعنی چون زنگ خورد دیگه نتونست بازم بزنه وگرنه تا 200 تا گره هم میرفت!!هیچی دیگه ساناز اومد بلند شه!!!!با کله افتاد زمین!!!همه خنده!!!وای چه باحال بود!!!حالا ساناز بهش میگفت بیا گره هاشو باز کن میگفت:به من چه آخه؟نمیبینی دسته چپم شکسته اونیکی هم بخیه خورده؟؟؟؟؟ساناز میگفت:پس چه جوری گرشون زدی؟میگفت:چه میدونم آخه یه لحظه جو گیر شدم!!آقا کل زنگ تفریح موندیم تو کلاس بندای کفششو باز کنیم!!!البته آتنا رفته بود 5-6 تا بستنی گرفته بود نشسته بود رو میز داشت واسه خودش میخورد به ما هم میخندید!!!یعنی واسه ما هم گرفته بود اما چون دستمون بند بود همرو خودش خورد!!!!!!!!!!من نمیدونم چرا انقدر میخوره بازم لاغره؟؟؟

خلاصه ما آخر نفهمیدیم این آتنا چرا انقدر شیطونو باحاله؟؟؟؟ولی خدایی با این همه شیطنتش خیلی دوست داشتنی و بامزست!!!هممون دوستش داریم!!!!

آتنا جونم امیدوارم دستات هرچی زودتر خوب شن

واسه خاطره تو نگفتما!!

واسه خودم گفتم آخه میترسم انقدر درساتو بنویسم

دستای منم مثله تو بشه!!!

ولی خدایی دوست دارم زودتر خوب شی!!!

دوست داریــــــــــــــــــــــم!!!

بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

بخون خیلی باحاله

بیمارستان

مردی جوان در راهروی بیمارستان مضطرب و پریشان ایستاده است.در انتهای راهرو در بزرگی با تابلوی اتاق عمل دیده می شود.چند لحظه بعد در اتاق عمل باز و دکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود.مرد نفس را در سینه حبس می کند.دکتر به سمت او می رود.مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.دکتر:"واقعا متاسفم.ما تمام تلاش خودمونو کردیم تا همسرتونو نجات بدیم.اما به علت شدت ضربه،نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شدن.ما مجبور شدیم هر دوتا پاشو قطع کنیم.چشم چپش رو هم تخلیه کردیم.باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی.روی تخت جابجاش کنی،حمومش کنی،بهش غذا بدی،زیرشو تمیز کنی و باهاش صحبت کنیاون حتی نمی تونه حرف بزنه چون حنجره اش آسیب دیده."با نشیدن حرف های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود،به دیوار تکیه می دهد،سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.با دیدن این عکس العمل دکتر لبخندی می زند و دستش را بر شانه ی مرد می گذارد و می گوید:"هه!شوخی کردم.زنت همون اول فوت کرد."

گران ترین سالاد دنیا

یک رستوران مجارستانی سالادی را با قیمت 600 پوند به مشتریان خود ارائه می دهد که گران قیمت ترین سالاد دنیا محسوب می شود.آشپزان این رستوران گفته اند که این سالاد از گران ترین و نادرترین ادویه جات و مواد غذایی کشورهای مختلف دنیا درست شده و برای ساخت آن زمان زیادی صرف شده است.این سالاد در هفته ی ملی درست کردن سالاد که از مراسم پرطرفدار این کشور است تهیه و آماده شده است و آشپزان آن برنده ی این مسابقه شده اند.کسانی که این سالاد را خورده اند آن را بسیار خوشمزه و کم نظیر توصیف کرده اند.یکی از روزنامه های مجاری به طنز نوشته است:"این سالاد از این پس برای کسانی که در بشقاب های طلا غذا می خورند و حساب بانکی انباشته ای دارند مهیا خواهد بود."از مواد و ادویه جات گران قیمتی که در این سالاد به کار رفته می توان به خاویار طلایی که بسیار گران قیمت است و زعفران اشاره کرد.از سس های عجیبی چون سس خرچنگ دریایی و سس حلزون در این سالاد استفاده شده است!

داستانک

فقر

روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن ده زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آنها یک روز و یک شب را در خانه ی محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:نظرت درمورد مسافرت مان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد:فکر کنم.پدر پرسید:چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!در پایان حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!


هدیه ی تولد

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه ی او را برای آرایش یک جعبه ی کودکانه هدر داده است.مرد دخترش را بخاطر اینکه کاغذ زرورق گرانبهایش را به هدر داده است تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.روز بعد وقتی مرد از خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است و آن جعبه ی زرورق شده را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز،روز تولدش است و دختر آن زرورق ها را برای هدیه ی تولدش مصرف کرده است.او با شرمندگی دخترش را بوسید و جعبه را از او گرفت و در آن را باز کرد.اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.مرد بار دیگر عصبانی شد و گفت که جعبه ی خالی هدیه نیست و باید چیزی درون آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به پدرش خیره شد و به او گفت که نزدیک به هزار بوسه درون جعبه قرار داد است تا هر وقت غمگین بود یک بوسه از درون جعبه بیرون آورد و بداند که دخترش چقدر دوستش دارد!!


پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!

یک زوج روستایی با لباس کتان راه راه و کت و شلوار نخ نما شده ی خانه دوز،بدون هیچ قرار قبلی وارد دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند.منشی متوجه شد این 2 نفر هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته ی حضور در هیچ دانشگاهی هم نیستند.مرد گفت:"مایل هستیم رئیس را ببینیم."منشی با بی حوصلگی گفت:"ایشان تمام روز گرفتارند."خانم جواب داد:"ما منتظر خواهیم ش.د"سرانجام منشی به تنگ آمد و تصمیم گرفت مزاحم رئیس شود و به رئیس گفت:"شاید اگر چند دقیقه ای آنان را ببینید بروند."رئیس با اوقات تلخی سر تکان داد.معلوم بود شخصی با اهمیت او،وقت بودن با آنها را نداشت.رئیس با قیافه ای عبوس سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.خانم به او گفت:"ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند.اما یک سال پیش در حادثه ای کشته شد.دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بسازیم"رئیس با عصبانیت گفت:"خانم محترم!ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و میمیرد،بنایی برپا کنیم."خانم گفت:"نه،نمی خواهیم مجسمه بسازیم.فکر کردیم شاید بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم."رئیس لباس آنها را برانداز کرد و گفت:"یک ساختمان!میدانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است."خانم یک لحظه ای سکوت کرد؛رئیس خوشال شد که دیگر از شر آنها خلاص می شود!خانم رو به شوهرش کرد و گفت:"آیا هزینه ی راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟!"قیافه ی رئیس دستخوش سردرگمی و حیرت بود.آقا و خانم استنفورد بلند شدند و راهی پالوآلتو در ایالت کالیفرنیا شدند؛یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را بر خود دارد:"دانشگاه استنفورد،یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد."

چند تا عکس خوشگل از ماهی!!!


این عکس آخریه مال فیل me & city بود.نظر یادتون نره.

معرفی بازیگر اصلی سریال فرار از زندان"ونت ورث میلر"

من از این بازیگر خیلی خوشم میاد.واسه همینم دارم این مطلبو براتون مینویسم.

زمینه ی فعالیت:بازیگر

ملیت:آمریکایی بریتانیایی تبار.

تولد:سال 1972.

ونت ورث میلر متولد انگلستان هنرپیشه ی آمریکایی بریتانیایی تباری است که در پی ایفای نقش "مایکل اسکوفیلد"در سریال فرار از زندان که از شبکه ی"فاکس"پخش شد شهرت بسیاری پیدا کرد.

اوایل زندگی:میلر در"چیپینگ نورتون،آکسفوردشر انگلستان"بدنیا آمد.او فرزند"جوی ماری پالم"دبیر آموزش استثنایی و"ونت ورث ارل میلر دوم"وکیل و معلم است.پدرش هنگان تولد وی از طریق بورسیه ی رودز،در دانشگاه آکسفورد تحصیل می کرد.او می گوید که پدرش از تبار آفریقایی،آمریکایی،جاماییکایی،بریتانیایی،آلمانی و یهودی و مادرش از تبار روسی،فرانسوی،هلندی،سوری و لبنانی است.هنگامی که یک ساله بود،خانواده اش به"پارک اسلوپ،بروکلین نیویورک"نقل مکان کردند.بنابراین تابعیت دوگانه ی خود را حفظ کرد.دو خواهر به نام های"گیلیان"و"لی"دارد.

زندگی حرفه ای:"در سال 1995 به به لس آنجلس رفت تا حرفه ی هنرپیشگی را دنبال کند.او در توصیف راه پر پیچ و خمی که در مسیر ستاره شدن طی کرده،چنین می گوید:راه درازی در پیش رو داشتم که با شکست و موانع بسیاری همراه بود؛اما هرگز نتوانستم از آن دست بکشم.هنرپیشگی برای من به منزله ی هوا برای تنفس است.بنابراین کاری بود که باید می کردم."ایفای نقش "دیوید"حساس و دورنگرای سریال"داینوتوپیا"نخستین حضور میلر در قالب نقش اصلی به حساب می آید.پس از ظاهر شدن در تعدادی نقش فرعی در تلویزیون،در سال 2003،در فیلم"ننگ بشری"به عنوان جوانی شخصیت"کولمن سیلک"آنتونی هاپکینز ایفای نقش کرد و در قالب نقش فردی که با گذشته ی خود در حال مبارزه است.قاطعانه به عنوان مرکز اصلی فیلم شناخته شد.او به طور کلی خاطرات بسیار شیرینی از این تجربیات دارد و به گفته ی"تونی موریسون"در رمان معشوق:"شرحیات متعلق به شارح اند،نه مشروح."ایفای نقش"گیج پتر و نزی"دانش آموزی که به هیولای دریایی تبدیل می شود،در سریال"بوفی،قاتل خون آشام"در سال 1998 اولین حضورش در تلویزیون بود.در سال 2005 برای ایفای نقش"مایکل اسکوفیلد"در سریال فرار از زندان شبکه ی تلویزیونی"فاکس"انتخاب شد.او نقش برادری مهربان را بازی کرد که نقشه ی پیچیده و دقیقی را برای رهایی برادرش"لینکولن باروز"دامینیک پرسل از اعدام به جرمی که مرتکب نشده بود،طراحی می کند و با اجرای بی نظیرش جایزه ی بهترین بازیگر سریال های هیجانی"گلدن گلاب" در سال 2005 را از آن خود می کند.میلر در دو موزیک ویدئوی ماریا کری که"برت رتنر"کارگردان اپیزود آغازین"pilot"از سریال فرار از زندان کارگردانی آنها را به عهده داشت،در نقش مهمان حضور پیدا کرد. رتنر ایده ی استفاده از میلر در موزیک ویدئو را مطرح کرد و بعذ از نشان دادن عکس او به کری و موافقت وی،هر دو برنامه همزمان فیلمبرداری شد.بنابراین امکان حضور همزمان در هر دو برنامه را به دست آورد.

او در این باره می گوید:"ماریا چهره ای جهانی است.همکاری دو روزه ای که در این برنامه با هم داشتیم،به ن فرصت بیشتری برای دیده شدن داد و از این بابت سپاسگزارم"میلر پس از فرار از زندان به عنوان بازیگر مهمان در فصل یازده سزیال تلویزیونی"low and order"حضور پیدا کرد.

فیلم شناسی:

1997:بوفی،قاتل خون آشام"buffy the vampire slayer"سریال تلویزیونی.

2000:عامه پسند"popular"سریال تلویزیونی.

2002:داینوتوپیا"dinitopia"سریال تلویزیونی.

2003:ننگ بشری"the human stain"

2003:زیر زمین"underworld"

2005:اعتراف"the confession"فیلم کوتاه.

2005:نهان"stealth"

2005:نجواگر روح"ghost whispere"سریال تلویزیونی

2009_2005:فرار از زندان"prison break"سریال تلویزیونی.



چه حالی داره اذیت کردن

  • قبل از ورود مهمونها یک دور همه قاشقها رو دهنی کنید.

  • قبل از ورود به دستشویی عمومی به بقیه تعارف کنید.

  • تو آلبوم کنار عکس بچتون چندتا از پوشکهای نازنینشون رو هم بچسبونید.

  • سر میز غذا مدام جوکهای کثیف دبلیوسی ای تعریف کنید.

  • سر میز با آفتابه برای مهموناتون آب پرتقال سرو کنید.

  • توی راسته ی خیابون روی شیشه ماشینهایی که پارک کردند تف کنید.

  • از زیر شلواری پدربزرگتون به عنوان هدیه ولنتاین استفاده کنید.

  • برای بستن در سامسونتی که توش هندونه گذاشتید تلاش کنید.

  • از مامورین زن طرح ارتقای امنیت اجتماعی شماره بگیرید

  • با کراوات ابریشمی شوهرتون در دبه ی ترشی رو پلمب کنید.

  • صندل پاشنه ۵ سانتی رو با جوراب مچی بپوشید.

  • به برادر یا خواهرتون(هر کدوم که بیشتر فاز میده )زنگ بزنید و با صدای بریده بریده و نگران بگید بابا .. بابا…بابا … آب داد درسشو یادته ؟

  • برای معافیت از سربازی همه دندوتاون رو بکشید.

  • کرم ضد آفتاب رو به کف پاتون بمالید.

  • با سنگ پا صورتتون رو تمیز کنید.

  • صفحه ازدواج و طلاق شناسنامه تون رو با خودکار آبی پیشاپیش پر کنید.

  • با موبایل دوستتون به خونه شون زنگ بزنید و بگید از بخش حوادث بیمارستان مزاحم میشید و این موبایل توی جیب جانباخته بوده.

  • از انتظامات پارک بپرسید این همه میگفتن تو پارکها کلی مواد فروش داره پس کوشن ؟

  • به جای قناری مرغ و خروس تو قفس بذارید و از سقف اتاق آویزون کنید.

  • هر جا زنبورگاوی دیدید با دست بگیرید و اینقدر فشارش بدبد تا شیرش دوشیده بشه.

  • در یک شب شعر شرکت کنید و شعر تبلیغ مای بیبی رو با احساس بخونید.

  • مسئولیت یک عملیات تروریستی رو به عهده بگیرید.

  • وسط ظهر در ماه رمضان برید جلوی دادگستری یه سفره مفصل پهن کنید و شروع کنید به خوردن.

  • برای اینکه بدونید لذت تولد دوباره چقدره معتاد بشید و بعد از چند ماه ترک کنید.

  • به نوزاد دوماهه تون کباب بره بدید تا یه کم جون بگیره .

  • روز تولد همسرتون گلاب رو داخل شیشه عطر بریزید و به عنوان یک عطر فرانسوی گرانقیمت به او هدیه بدید.

  • خلعت آخرت رو بعد از خرید پرو کنید.

  • سر کلاس توی یقه ی همکلاسیتون کرم خاکی خیس بندازید.

  • به منظور صرفه جویی پوشکهای بجه تون رو بعد از تعویض بذارید تو آفتاب خشک بشه و بعد به عنوان دستمال سفره استفاده کنی

گوگل دیوونه

ا حالا دیده اید که گوگل دیوانه بشه ؟! ندیدید ؟ خوب حالا می تونید ببینید:

به سایت گوگل (انگلیسی )بروید
تمام نوشته های نوار آدرس را پاک کنید. سپس کد زیر را کپی و در نوار آدرس جایگذاری کنید


javascript:R=0; x1=.1; y1=.05; x2=.25; y2=.24; x3=1.6; y3=.24; x4=300; y4=200; x5=300; y5=200; DI=document.images; DIL=DI.length; function A(){for(i=0; i-DIL; i++){DIS=DI[ i ].style; DIS.position='absolute'; DIS.left=Math.sin(R*x1+i*x2+x3)*x4+x5; DIS.top=Math.cos(R*y1+i*y2+y3)*y4+y5}R++}setInterval('A()',5); void(0);

اینتر را بزنید و لذت ببرید

فرشته بيكار

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .

مرد کمی جلوتر رفت . باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند .

مرد پرسید: شماها چکار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید ؟

فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند : خدایا شكر

خدایا به خاطر تمام نعمتهای خوبت از جمله مهربونی بنده هات شکر.

جووووووووووووووووووک

1-محمود آقا بر اثر تصادف مرحوم میشه.به غضنفر میگن برو یه جوری به خانوادش خبر بده.میره دم خونشون زنگ میزنه.پسرش میگه کیه.غضنفر میگه ببخشید منزل مرحوم محمود آقا.

2-غضنفر میره راه پیمایی،میبینه شلوغه برمیگرده.

3-یه روز غضنفر میره دستشویی.در رو که باز میکنه پشه ها بلند میشن.غضنفر میگه خواهش میکنم خواهش میکنم سر سفره بده،بلند نشین.

4-غضنفر زمین میخوره برای این که سه نشه تا خونه سینه خیز میره!!!

5-یکی پشتش میخاریده.هر کاری میکرده دستش نمیرسیده،میره رو صندلی.

6-یه روز عنکبوته قرص اکس میخوره پتو میبافه.

7-غضنفر با هواپیما میاد تهران.تو فرودگاه به رفیقش میگه اگه میدونستم اینقدر نزدیکه با ماشین میومدم.

8-یکی آشغال میره تو چشمش سر ساعت 9 میشینه دم در.

9-پسری از سربازی برای پدرش چنین تلگراف زد:من کاظم پول لازم.پدرش هم در جواب گفت:من تراب وضع خراب.

10-یه روز یه کبریت سرش رو خاروند آتیش گرفت!

یه بار دیگه...

فردا تولد ساناز جوووووووووووووووون خودمونه.یکی که من خیلی دوسش دارم.سانازو میگم.من خیلی سر به سرش میذارم.بدبخت از دست من روانی شده.فکر کنم یادش رفته فردا تولدشه.ولی خیلی با هم شوخی داریم.

ساناز عزیزم من از طرف بر و بچه های کلاس این روز مهم رو بهت تبریک میگم.فکر کنم که این روز،روز با ارزشی برای توئه.

تولد،تولد،تولدش مبارک!

سلام دوستای گل.میدونین فردا چه روزیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟فردا روز تولد بهترین و بحال ترین دوست دنیاست.یکی که هممون خیلی خیلی دوستش داریم.فهمیدید کیو میگم؟؟؟ساناز جون دیگه.فردا تولدشه!!میره تو 15 سال!وای خیــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحالیم!!!!عزیز دلم منو تموم دوستای وبلاگی و بچه ها تولدتو بهت تبریک میگیم و امیدواریم که همیشه هر جای دنیا که هستی زیر سایه ی پدر و مادرت سالم و موفق باشی!

تولدت مبارک!

تولدت مبارک!

تولدت مبارک!

تولدت مبارک!

به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد....تولدت مبارک!

در میان سردر گمی های زندگی

عاقبت به جایی میرسیم

که خوشبختی میناممش

پس برایت آرزویش میکنم


من آهنگ غریب روزگارم

غم در انتهای سینه دارم

تمام هستیم یک قلب پاک است

که آنرا زیر پایت میگدارم


بازم میگم تولدت مبارک ساناز جون...دوست دارم...

نکته:ساناز از همه ی ما دو سه ماه بزرگتره!از همه کوچولو ترشون منم!