شریک!
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه میکردند.بسیاری از آنان زوج سالخورده را تحسین میکردند و به راحتی میشد فکرشان را نگاهشان خواند.نگاه کنید!این دو نفر عمریست در کنار یکدیگر زندگی میکنند و چقدر در کنار هم خوشبختند!!!!پیرمرد برای سفارش غذا به صندوق رفت.غذا سفارش داد و پولش را پرداخت.غذا آماده شد با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و روبرویش نشست.یک ساندویچ همبرگر،یک بشقاب سیب زمینی و یک نوشابه در سینی بود.پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آمورد و به دقت آنرا به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.سپس سیب زمینی هارا به دقت شمرد و تقسیم کرد.پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید.همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز میزد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه میکردند و اینبار به این فکر میکردند که احتمالا" زوج پیر آنقدر فقیرند که حتی نمیتوانند دو ساندویچ سفارش دهند!!!پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش که مرد جوانی از جا برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیرمرد پیشنهاد کرد که برایشان یک ساندویچ و یک نوشابه بگیرد.اما پیرمرد قبول نکرد و گفت:نه خیلی ممنون.همه چیز روبه راه است ما عادت داریم در همه چیز باهم شریک باشیم!.مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را میخورد پیرزن به او نگاه میکند و لب به غذایش نمیزند!!!!!بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد تا اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش دهد و این بار پیرزن گفت:نه آقا!خیلی ممنون.ولی ما عادت داریم در همه چیز باهم شریک باشیم.همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد مرد جوان طاقت نیاورد و به طرف میز آن دو آمد و گفت:میتوانم سئوالی از شما بپرسم خانم؟!!!پیرزن جواب داد:البته،بفرمایید.جوان پرسید چرا شما چیزی نمیخورید شما که گفتید در همه چیز باهم شریکید پس منتظر چی هستید؟؟؟پیرزن جواب داد:منتظر دندانها!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۹ ساعت 8:57 توسط آتنا
|