کی فکرشو میکرد یکی از ما شیش تا بخواد ازدواج کنه؟؟؟هان؟؟؟

متاسفانه یکیمون داره ازدواج میکنه!میگم متاسفانه چون میدونم پشیمون میشه و الان براش زوده!

همتون شاخ در آورید نه؟؟میدونم باورش چقدر سخته!

من خودم شنیدم تا ده دقه خیره شدم یه نقطه!

خب میگم کیه!

سانی!

از هممون ریزه میزه تره!

قدش شاید یه متر و 50-40باشه!

وای فکرشم برام سخته!یه دختره 14 ساله تو لباس عروس؟

یعنی چی؟؟

آخه دختره ی دیوونه تو که...

موضوع اینطوری شروع شد:

بنده رفته بودم خونه مامان بزرگم اینا جمعه همه فامیلم اونجا بودن!گوشیم زنگ خورد برداشتم یه خانومه بود!انگار خیلی هم ترسیده بود و هول بود.خودشم نمیفهمید چی داره میگه!میگفت با بابات کار دارم.منو میبینی به رگ غیرتم برخورد دیگه!گفتم شما با بابام چیکار داری؟؟؟اسمت چیه؟از کجا زنگ میزنی؟؟؟زنه میگفت من نه دزدم نه قاتلم نه پلیس من فقط باباتو کار دارم موضوع حیاتیه!گفتم ده دقه دیگه بزنگ.رفتم خونمون بابام اونجا بود.تو راه هرچی شماره تو گوشیم داشتم پاک کردم گفتم چی شده!رنگم شده بود عین گچ دیوار!!!!!!!!!!!!

خلاصه اومدم خونه و زنه زنگید و بابام حرفید.نمیدونم چی بود فقط فهمیدم دخترشون که سانی باشه گم شده یا شایدم فرار کرده!!اوناهم به شماره ی دوستاش میزنگیدن ببینن پیش اوناست یا نه؟

خب حالا خیلی نگران شده بودیم!زنگ زدم ثوری درجا همه چی رو تعریف کردم(حال میکنید خبر گذاری پارسم)یکم حرف زدم باهاش و ثوری هم گفت فردا تو مدرسه همه چی معلوم میشه.

زد و سانی نیومد.

فردای فرداشم نیومد!(وای یعنی چی شده؟)

غروب زنگ زدم بهش گفت مریض بودم فردا میام.

امروز اومد مدرسه وسط کلاس نامه داد بهم دارم ازدواج میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانــــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟)

خب حالا هیچی.بعد گفت به بابام گفتم یا باید با این پسره(اسمشم نمیدونم آخه)ازدواج کنم یا فرار میکنم.

باباش گفت:هر کاری میخوای بکن فدای سرم.

این خرم فرار میکنه!

میره خونه خالش!!!!!!!!!!(خاک تو فرق سرت دیگه جا نبود اسگل؟)

واسه همین مدرسه نمیاد تا باباش بره با پسره حرف بزنه ببینه اصلا" دخترشو میخواد یا نه؟

خب حالا که هنوز هیچی مشخص نیست.ولی کل مدرسه و معلما میدونن.دیگه نمیدونم چی میخواد باشه به محضه اینکه اتفاقی افتاد میام می آپم.

منتظر بقیش باشید!