یه خبر بد اما باحال!!!
امروز چند شنبه ست؟؟؟خب حالا نمیدونم!آهان چهارشنبست!حالا مهم نیست خبر بد در مورد آتنای خودمونه همون که از هممون خل و چل تره!!!!دختره دیوونست حواس نداره اصلا" اگه بگم چی شده میترکید از خنده!!!بخدا دختره خل میزنه چند روزه!!!نمیدونم چرا انقدر حواس پرتی داره بچم!!!حالا بی خیال!!یکشنبه بود اومدیم از مدرسه بیرون دست دادیم با هم اومد بره اونور خیابون من وایستادم رد شه بعد برم خونه وسط خیابون که رسید برگشت دست تکون داد منم براش دست تکون دادم همچین سرمو برگردوندم دو قدم رفتم صدای ترمز ماشین و بعد جیغ زنی که پشت فرمون بود یه لحظه خشکم زد!!واااااااااااای یعنی آتنا بود؟؟؟دوییدم وسط خیابون دیدم دراز پراز افتاده وسط جاده صورتشم پر خونه همونجا قش کردم دیگه!!!خلاصه بردنش بیمارستانو ماهم هممون داشتیم از دلشوره میمردیم 9 ساله باهاش دوستم تاحالا انقدر نگرانش نشده بودم!!!هیچی دیگه!!!!فرداییش تو مدرسه همه جا ساکت بود آخه آتنا نبود!!!کلاسمونو چی میگی انگار رفته بودی یه جایی که همه مردن!!!انقدر کلاس ساکت بود که نگو!!!اگه آتنا بود سقف کلاسو رو سرش خراب میکرد!!!!!ریحانه اومد گفت:وای یعنی آتنای من مرده؟؟؟؟ اه بازم زد زیر گریه!!آقا خنده بودا!!!فائزه گفت:خاک تو اون مغزت زبونتو گاز بگیر بچه!!!بعد من گفتم:اگه آتنا بود الان میگفت آخه این دیوونه مگه مغز داره که بهش میگی خاک تو مغزت؟؟هممون شدیدا" رفتیم تو فکرو مسلما" هممونم فکره بهترین دوستمون بودیم!!وای چقده نگرانش بویم!!! یاده روزه آخر افتادم که بندای کفش ریحانه رو بهم گره زد ریحانه هم همین که پاشد صاف نشست تو سطل آشغال!!!آتنا توی سال اولی های مدرسمون خیلی طرفداره همه میرفتن میومدن میگفتن:آتنا کجاست پس؟؟؟همه نگرانش بودن!!!واااااااااااااااااااای آتنا جونم کجاست؟؟؟من آتنا رو میخوام!!حالا این هیچی!!!دیروز غروب مرخص که میشد رفتیم بیاریمش خونه!!!وای دیگه دارم از خنده میترکم!!!رفتیم دیدیم اون چیه؟؟؟آتنا خانوم خوابیده رو تخت بالا سرش هزارتا کمپوت و گل و شیرینه البته بیچاره هیچکدومو نخوردا همشو ما خودمون خوردیم!!!وای من چقدر فکره شکمم یادم رفت بگم چه بلایی سرش امده؟؟؟سر تا پا بخیه خورده!پیشونیش 4 تا دست راستش 3 تا دست چپشم شکسته آخه!!!!هیچی دیگه مامانش اینا بردنش خونه!!خانوم فرداییش تشریف آوردن مدرسه همه ریختن سرش!!پدرش در اومد!!یکی میگفت:وای کجا بودی دلم برات تنگ شده بود!اونیکی میگفت:وایی چرا انقدر بامزه شدی با بخیه هات؟؟؟ریحانه هم میزد تو سرش میگفت:وای آتنای من چرا انقدر پیر شدی؟؟؟دیگه دیوونه شدیم!!!حالا اینم هیچی به سرش که ضربه خورده همون یه ذره مغزشم پریده!!!یه بند میزنه حرف!!!!سه تا درس 20 صفحه ای رو تو 5 دقه خوند!!!!!!!!!!!اوه.................وصیت نامه هم نوشته بود!!!!این دیگه خندستا!!!!!!!!!
نوشته بود بالاش قسمتی از وصیت نامه ی شهید:سلام!!!این جانب اسممو نمینویسم همتون بلدین!تمام چیزایی رو که دارم به هیچکس نمیبخشم همونطوری دست نخورده باید بمموننا!!!
حالا قسمت مهم:واسم سیاه بپوشید هرروزم نیم ساعت بدنه استثنا گریه کنید!!!واسه خیراتم کوبیده بدید با برنج!!!!!!!!!!یه دو تا بشقابم بذارین رو قبرم بخورم گرسنم نشه!!!!نه...نه!!چندتا هم بذارین بدم همسایه هام تو قبرستون بخورن!!!چیه؟؟؟خوا زشته تنهایی بخورم اونا نگام کنن خسیسا!!!!
نکته ی مهم:کوبیده هارو حتما" از بابای ساناز بگیرید(چون بابای ساناز رستوران داره)بعد نوشته بود هرروز بندای کفش بچه هارو یواشکی بهم گره بزنید کله پا بشن!!!!(این کار هرروزشه!با این دسته شکستشم دست برنمیداره)رو قبرمم آب و صابون بریزین هرکی رد میشه بخوره زمین بخندم روحم شاد شه!!!!!آخرشم غزل گفته بود واسه بچه ها!!!اونو دیگه نمینویسم خصوصیه!!!!!
حالا که خدارو شکر زندست ولی وای دیوونه میکنه آدمو دسته راسته بعد دسته راستش سالمه ها بازم نوشتنیهاشو من بدبخت مینویسم چون ممکنه بخیه هاش باز شه!آخـــــــــــــــــــی!!!!!!امروزم اومد مدرسه دوباره همه جا شلوغ شد واااااااای خدا جون چه حالی میده وقتی باهاشیم!!!هیچوقت انقدر دوستش نداشتم!!!حالا اینا هیچی بازم با این دست شکسته و بخیه خورده امروز رفت زیر میز بندای کفش سانازو بهم 14 تا گره زد!!یعنی چون زنگ خورد دیگه نتونست بازم بزنه وگرنه تا 200 تا گره هم میرفت!!هیچی دیگه ساناز اومد بلند شه!!!!با کله افتاد زمین!!!همه خنده!!!وای چه باحال بود!!!حالا ساناز بهش میگفت بیا گره هاشو باز کن میگفت:به من چه آخه؟نمیبینی دسته چپم شکسته اونیکی هم بخیه خورده؟؟؟؟؟ساناز میگفت:پس چه جوری گرشون زدی؟میگفت:چه میدونم آخه یه لحظه جو گیر شدم!!آقا کل زنگ تفریح موندیم تو کلاس بندای کفششو باز کنیم!!!البته آتنا رفته بود 5-6 تا بستنی گرفته بود نشسته بود رو میز داشت واسه خودش میخورد به ما هم میخندید!!!یعنی واسه ما هم گرفته بود اما چون دستمون بند بود همرو خودش خورد!!!!!!!!!!من نمیدونم چرا انقدر میخوره بازم لاغره؟؟؟
خلاصه ما آخر نفهمیدیم این آتنا چرا انقدر شیطونو باحاله؟؟؟؟ولی خدایی با این همه شیطنتش خیلی دوست داشتنی و بامزست!!!هممون دوستش داریم!!!!
آتنا جونم امیدوارم دستات هرچی زودتر خوب شن
واسه خاطره تو نگفتما!!
واسه خودم گفتم آخه میترسم انقدر درساتو بنویسم
دستای منم مثله تو بشه!!!
ولی خدایی دوست دارم زودتر خوب شی!!!
دوست داریــــــــــــــــــــــم!!!
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس